درود بر همگان
شاید .
شک دارم
به ادامه دادن این سایت
کمکم کنید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 17:31  توسط مصطفی
|
سلام
چند وقتی اصلا دل و دماغی بام نیست
امان از دست تقدیر
امان از مرگ
امان از ۷اردیهشت
امان از ساعت ۴بعد از ظهر
امان از سرطان
حرفی برام نمونده..........
جز قصه نه کابوس مرگ مادر......
...................
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 1:36  توسط مصطفی
|
سلام
چند وقتی اصلا دل و دماغی بام نیست
امان از دست تقدیر
امان از مرگ
امان از ۷اردیهشت
امان از ساعت ۴بعد از ظهر
امان از سرطان
حرفی برام نمونده..........
جز غصه نه کابوس مرگ مادر......
...................
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 1:35  توسط مصطفی
|
سلامی به تمامی دوستان
الان ساعت نه و ربع روز دوم اسفند ۸۷
مکان ترمینال جنوب
برای ساعت ۱۰ به سمت یزد بلیط دارم
اره از دیروز سرباز شدم و قراره فردا خودمو به ژادگان معرفی کنم
دوران جدیدی از زندگی داره شروع می شه
به امید روزای سبز تر
همچنان ازتون می خوام تو دعا هاتون مادرمو یاد کنید
ممنون همتونم
تا بعد
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 1:49  توسط مصطفی
|
سلام خدمت تمامی دوستان
برای سلامتی مادرم دعا کنید
امان از مریضی.....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 4:34  توسط مصطفی
|
شيطان عاشق خدا بود ...
مي خواست تنها عاشقش باشد ...
فرياد زد ... خدا نفهميد ! . . .
خدا بزرگ بود ...
مي خواست عاشقي کند ...
آدم را آفريد! . . .
سالها پيش آدم خدا را از ياد برد ...
آدم عاشق شيطان شد !
اين وسط خدا تنها ماند ...
به همين سادگي
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 17:53  توسط مصطفی
|
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:53  توسط مصطفی
|
خدا با لبخندي مهر آميز به من مي گويد:‹‹آهاي دوست داري براي يک مدتي خدا باشي و دنيا را براني؟››
مي گويم:‹‹البته به امتحانش مي ارزد.
کجا بايد بنشينم ؟
چقدر بايد بگيرم ؟
کي وقت ناهاراست ؟
چه موقع کار را تعطيل کنم؟››
خدا مي گويد:‹‹ سکان را بده به من! فکر مي کنم هنوز آماده نباشي››.
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 20:51  توسط مصطفی
|
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 14:6  توسط مصطفی
|
صد آه اگر کشیدم تو یک آه هم نکشیدی
یک بار اگر بوسیدم تو هزاران بار بوسیدی
این راه ما بود این راه ما بود این راه ما بود
صد آه اگر کشیدم تو یک آه هم نکشیدی
صد بار اگر بوسیدی من هزاران بار بوسیدم
این راه من بود این راه من بود این راه من بود
با اقتباس از شهیار قنبری.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 13:58  توسط مصطفی
|
سلامی به تمامی دوستان خوبم
مدتی نبودم
دلیل خاصی هم نداشت جز اینکه نوشتنم نمی اومد
از این به بعد بیشتر هستم
برا امروز یه عکس مناسب دارم
نظر یادتون نره
منتظرم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 13:38  توسط مصطفی
|
+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:12  توسط مصطفی
|
بهار نزدیک است بهایر باشید.
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 17:23  توسط مصطفی
|
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 18:2  توسط مصطفی
|
مي دونم ... ميدونم بر نميگردي ... ميدونم
قول ميدم وقتي كه نيستي عكستو بغل نگيرم
قول ميدم روزي هزار بار واسه ي اشكات نميرم
قول ميدم وقتي كه نيستي پاي عشق تو نسوزم
قول ميدم در انتظارت چشمامو به در ندوزم
ميدوني كه خيلي خسته ام
ميدوني دلم گرفته
ميدوني دوريت عذابه
ميدوني گريه ام گرفته
ميدونم بر نميگردي
ميدونم رفتي كه رفتي
دروغ بود هر چي ميگفتي
ميدونم .....
هميشه تو مهربوني واسه اين قلب شكسته
واسه اين حس غريبم كه فقط دل به تو بسته
بيا برگرد اگه قلبم تو رو از خونه نرونده
ديگه از آخر قصه حتي يه لحظه نمونده ( مجيد خراطها )
+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 5:54  توسط مصطفی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:25  توسط مصطفی
|
سلام به تمامی دوستانم
هوا خیلی سرده
برا امروز چند تا عکس زمستانی که برای البرزه گرفتم
نظرتون چیه
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 16:20  توسط مصطفی
|
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 15:7  توسط مصطفی
|
خورشید دارد می رود
ستاره درا.............
..........
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 14:38  توسط مصطفی
|
نمي دانم
اسمان خالي اي=ست
به دنبال
يك ستاره ام
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 20:32  توسط مصطفی
|
اسمان پر از
ستاره
است
خورشید را نمی یابم
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 1:22  توسط مصطفی
|
تقدیر ما را به ان سویی خواهد برد که ما می خواهیم.
اسمانتان پر از
ستاره
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 21:48  توسط مصطفی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 2:16  توسط مصطفی
|
یه عکس زیبای پاییزی دارم که حیفم اومد نذارم
نظرتون رو در مورد عکسا بگین
ممون
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 2:13  توسط مصطفی
|
اگر بالا نمی رویم
دست کم سیبی باشیم که در افتادن
دستی را بالا ببریم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 2:2  توسط مصطفی
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:44  توسط مصطفی
|
باز هم پاییز است رنگ ها در راهند چشم هایت را بردار و بیار و کمی ذوق و بصیرت با خویش پیش از آن لحظه که باز شادی و شیطنت کودک باد دستمالی بکند این همه نقاشی را
تقدیم به همه ادمای پاییزی:

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:42  توسط مصطفی
|
سلام
بعد از مدتی برگشتم
پاییز اومد
امیوارم مثل رنگای پاییزی گرم باشین
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:19  توسط مصطفی
|
سلام
بعد از مدتی برگشتم
پاییز اومد
امیوارم مثل رنگا یپاییزی گرم باشین
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 21:18  توسط مصطفی
|
سلام
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:46  توسط مصطفی
|